![]() |
![]() |
|
| لحظه هاي تنهايي |
مي بيني سكوتم را! مي بيني درماندگي ام را؟!
مگذار ..... مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود ! مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن . تازگي ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ، و عشق همچنان عشق بماند ؟؟؟
ولی دانستم تو کی هستی........ ندانستم که عاشق کیست... ولی دانستم عشق چیست....... احساس نکردم شب روز میگذرد... ولی احساس کردم تویی که میگذری... چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت..... چشمانم تو را جواب گفت.... دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم.... قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود.... چشمانم را خواهم بست تا تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد.... زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم.... گوش هایم را خواهم بست تا صدای عشق از آن بیرون نرود... نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم... احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت.... احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت..... احساس نکردم روزی خواهم شکست..... روزی خواهم گریست... روزی خواهم رفت به آن طرف آینه.... آینه ای که تکه اش در قلبم است... و نور زندگی من ... و توان زندگی ام... ندانستم زمستان کی گذشت... ندانستم بهار آمد.... ندانستم بهار هم دارد می رود... فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم... تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم...... ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست... ندانستم دستانم به هم میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند.... نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید.... بعد از همه ندانسته هایم.... دانستم که دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو... و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....
بغض اتشینی گلویم را می فشرد شاید دلیل ان غربت و دلتنگی بود و هر لحظه شدت میگرفت چنانکه با تمام وجودم گریه را سر دادم اما.. گریه هم ارامم نکرد... تا اینکه مرا به اغوش کشیدی و من صدای طپش های قلبت را شنیدم و ارام به صدای روح نواز قلبت گوش سپردم و چنان ارامشی نصیبم شد که دیگر نه از بغض خبری بود و نه احساس غربت گویی با تمام وجودم به صدای قلبت.. بوی محبتت و صفای وجودت اعتماد کردم و دریافتم که تنها نیاز حقیقی ام لبخند زیبای تو و آغوش گرم و بی مثالت است فدای صفای وجودت شوم
|
|
+ نوشته شده در
85/12/16ساعت 19:18 توسط hamed and elahe |
|
آن روزکه با گلها خداحافظي کردم فکرنمي کردم که اين نگاه آخراست فکرنمي کردم فاصله ها مثل علف هاي هرز روي نگاهم را مي پوشانند کاش مي دانستي چقدر دلم برايت تنگ شده مادر |
|
+ نوشته شده در
85/12/16ساعت 18:26 توسط hamed and elahe |
|
|
سره اگه دزه باشه
دنیا اگه گهره باشه ته خنه نوازشه تو دنی باشی روز اتا ساله سنگ پلی ماله جان ماردا
مادرم اگرچه رفتی اما یادت همیشه در قلب من باقیست |
|
+ نوشته شده در
85/12/07ساعت 19:50 توسط hamed and elahe |
|
کبوتر بچه بودم مادرم مرد مرا دست دایه دادند دایه هم مرد مرا بهرشیرخوردن به گوساله سپردند ولی از بخت بد گوساله هم مرد |
|
+ نوشته شده در
85/11/28ساعت 8:30 توسط hamed and elahe |
|
گریز و دردرفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت |
|
+ نوشته شده در
85/11/27ساعت 16:7 توسط hamed and elahe |
|
|
پرنده هم قفس هم خونه من
زمستون رفت و شد فصل پریدن همین دیروز تو از این خونه رفتی ولی از برگشتن چیزی نداشتی
|
|
+ نوشته شده در
85/11/21ساعت 18:59 توسط hamed and elahe |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
85/10/17ساعت 19:3 توسط hamed and elahe |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
85/08/22ساعت 10:19 توسط hamed and elahe |
|
![]() اما
من و تو
دور از هم مي پوسيم غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست از سر اين بام اين صحرا ، اين دريا پر خواهم زد ، خواهم مرد غم تو ، اين غم شيرين را با خود خواهم برد
نگاهی که من همیشه از آسمان دزدیده ام وستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم باور رفتن... باور گذشتن... باور باز نیامدن... و رد پایی مانده بر امتداد چشمانی خسته رویاهایی پر از التهاب خوابهایی پر از تب وچشمانی که خیال رفتن ندارند..... ![]() بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس |
|
+ نوشته شده در
85/08/05ساعت 11:6 توسط hamed and elahe |
|
باز شب آمد بدنها خسته شد خستگان خفتند و درها بسته شد جز در رحمت که هرگز بسته نیست
عشق دگر باشد کسی دلخسته نیست
شب است و سکوت است و ماه است ومن
شب و خلوت و اشک اه است و من
شبی چون سیه روزی ،روز من
شب و ناله استخوان سوز من
شب و ناله های نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو
من امشب خبر می کنم درد را
که آتش زند این دل سرد را
بگو بشکفد بغض پنهان من
که گل سر زند از گریبان من
مرا کشت خاموشی ناله ها
دریغ از فراموشی لاله ها
از آن ایام خوب و ظاهرا سر خوش دلی مانده ؛ سیه چرده ، خمیده ، لاغر و ناخوش! تو میدانی خداوندا ! چه ها برمن گذشت و دم نیاوردم .. سپاست را ادا کردم ندارم منت و دانم که بیشش را قضا کردم ! (تو خود بگذر) خداوندا ! زمن بگذر، به حالم التفاتی کن ، مرا از این حصار تنگ ، رهایم کن ! ، رهایم کن ! مرا در این شب ظلمانی تنها صدایم کن ! ، صدایم کن ! |
|
+ نوشته شده در
85/08/05ساعت 10:6 توسط hamed and elahe |
|
سالها ميگذرد از شب تلخ وداع
|
|
+ نوشته شده در
85/07/10ساعت 21:29 توسط hamed and elahe |
|
آینه ی سفر
سكوت را مي پذيرم اگر بدانم؛ روزي با تو سخن خواهم گفت تيره بختي را مي پذيرم اگر بدانم؛ روزي چشمان تو را خواهم سرود مرگ را مي پذيرم اگر بدانم؛ روزي تو خواهي فهميد كه ((دوستت دارم))
((جبران خلیل جبران)) |
|
+ نوشته شده در
85/06/23ساعت 22:54 توسط hamed and elahe |
|
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی که صورتگری را نبود این چنینی خدا را به شور تماشا کشیدی شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت که معراج دل بود به درگاه مهتاب تو هر شام مهتاب به پایت شکستم هنوز شور عشقو به سر داری یا نه شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت من اون ماهو دادم به تو یادگاری من اون ماهو دادم به تو یادگاری |
|
+ نوشته شده در
85/03/22ساعت 10:42 توسط hamed and elahe |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
85/03/18ساعت 0:28 توسط hamed and elahe |
|
|
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است |
|
+ نوشته شده در
85/03/18ساعت 0:26 توسط hamed and elahe |
|
براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه اما نميتوني |
|
+ نوشته شده در
85/03/17ساعت 18:59 توسط hamed and elahe |
|
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
|
|
+ نوشته شده در
85/03/13ساعت 16:41 توسط hamed and elahe |
|
|
|
+ نوشته شده در
85/03/10ساعت 11:37 توسط hamed and elahe |
|
|
دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست
|
|
+ نوشته شده در
85/03/04ساعت 1:19 توسط hamed and elahe |
|
|
شکسپير مي گه : اگه يکي رو خيلي دوست داري ، ولش کن .
اگه قسمت بود بر مي گرده ، اگه هم بر نگشت از اولش مال تو نبوده
|
|
+ نوشته شده در
85/03/03ساعت 14:18 توسط hamed and elahe |
|
کاش چون پائیز بودم...کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان دیده ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم پیش رویم: چهره ی تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام: منزلگه اندوه و درد و بد گمانی کاش چون پائیز بودم...کاش چون پائیز بودم. |
|
+ نوشته شده در
85/03/03ساعت 2:5 توسط hamed and elahe |
|
|
قرار است امشب دو ماهی بمیرند که دیگر سراغی ز دریا نگیرند قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهای پیرند و بوی جهنم که آید از این شهر و مردان اینجا چه نا سر به زیرند تمام فصولی که می آید امسال بدون شک از ابتدا سردسیرند بعید است امسال دستان سردم بدون بهار شما جان بگیرند و یک سال دیگر گذشت و نفسهام از این لحظه های پر از غصه سیرند شب سرد و بی انتهای زمستان قدمها مردد ولی ناگزیرند دو خط موازی رسیدن ندارند دو خط موازی فقط هم مسیرند |
|
+ نوشته شده در
85/03/01ساعت 10:49 توسط hamed and elahe |
|
تا به کی باید رفت ازدیاری به دیاری دیگر
از بهاری به بهاری دیگر نتوانم نتوانم جستن هر زمان عشقی دیاری دیگر کاش ما ان دو پرستو بودیم |
|
+ نوشته شده در
85/02/31ساعت 23:47 توسط hamed and elahe |
|
یه روز از همین روزای بی کسی دوباره منو به یادت میاری ولی چشماتو می بندی دوباره منو تو فاصله ها جا میزاری مثل یک خوابی که یادت نمیاد مثل یک خاطره ای که گم شده دستستو به چشم ابرا می کشی ولی دستت بوی بارون نمیده حیف از اون خاطره های خوبمون که فقط تو حد یک خاطره موند راه ما از همدیگه جدا شده سرنوشت ما رو به دنبالش کشوند یه روز از همین روزای بی کسی تو تنت یه پیرهن مشکی میشم تو میای به عکس من خیره میشی تو چشات یه قطره ی اشکی میشم یه روز از همین روزای بی کسی مثل دریا تو خودم آروم میشم تو میای رو قبر من گل میزاری من دیگه برای تو تموم میشم
|
|
+ نوشته شده در
85/02/31ساعت 20:36 توسط hamed and elahe |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|